چهار داستان کوتاه و جالب
چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 04:53 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان کوتاه “آقایان مقدم ترند !”

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی ۵ قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و…

علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!


داستان کوتاه “پول دود”

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت.,........

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,

برچسب‌ها: داستان , behtarin dastane ha , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane pand amooz , آخرین داستان های 90 , بهترین داستان های بهمن ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , بهمن 90 , بهمن ماه 90 , جدیدترین داستان های 90 , جدیدترین داستان های بهمن ماه 90 , داستان آموزنده جدید , داستان بسیار زیبا , داستان بهمن ماه 90 , داستان جالب , داستان جدید , داستان شب قدر , داستان های آموزنده بهمن ماه 90 , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های بهمن ماه 90 , داستان های زیبای خواندنی , داستان های کوتاه بهمن ماه 90 , داستان های کوتاه جالب , داستان های کوتاه جدید , داستان کوتاه بهمن ماه 90 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جدید بهمن ماه , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک آموزنده , داستانک آموزنده بهمن ماه 90 , داستانک بهمن ماه 90 , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک زیبا , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سه داستان کوتاه جالب و خواندنی , مجموعه داستان های بسیار زیبا , وبلاگ داستان , چهار داستان کوتاه و جالب , داستان های جالب , might ,

xyTune


eMech


2 داستان کوتاه بسیار جالب
دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 12:41 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان جالب “آدمخوارها”

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,

برچسب‌ها: استان , behtarin dastane ha , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane pand amooz , آخرین داستان های 90 , بهترین داستان های دی ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , جدیدترین داستان های 90 , جدیدترین داستان های دی ماه 90 , داستان آموزنده جدید , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان دی ماه 90 , داستان شب قدر , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده دی ماه 90 , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های دی ماه 90 , داستان های زیبای خواندنی , داستان های کوتاه جالب , داستان های کوتاه جدید , داستان های کوتاه دی ماه 90 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جدید دی ماه , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه دی ماه 90 , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک آموزنده , داستانک آموزنده دی ماه 90 , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک دی ماه 90 , داستانک زیبا , دی 90 , دی ماه 90 , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سه داستان کوتاه جالب و خواندنی , مجموعه داستان های بسیار زیبا , وبلاگ داستان , داستان های جالب , mgiht ,

xyTune


eMech


داستان جالب “بشنو و باور نکن”
پنجشنبه 8 دی 1390 ساعت 10:19 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .

از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی بدردت خواهد خورد.

باربر جوان که تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول کرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

کمی که راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی.

مرد خسیس کمی فکر کرد. نزدیک ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنکه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مکن.

باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.

همینطور به راه ادامه دادند تا اینکه بیشتر از نصف راه را سپری کردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟

مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فکر کرد کاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مکن.

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,

برچسب‌ها: behtarin dastane ha , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane pand amooz , آخرین داستان های 90 , بهترین داستان های دی ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , جدیدترین داستان های 90 , جدیدترین داستان های دی ماه 90 , داستان آموزنده جدید , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جالب بشنو و باور نکن , داستان جدید , داستان دی ماه 90 , داستان شب قدر , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده دی ماه 90 , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های دی ماه 90 , داستان های زیبای خواندنی , داستان های کوتاه جدید , داستان های کوتاه دی ماه 90 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جدید دی ماه , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه دی ماه 90 , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک آموزنده , داستانک آموزنده دی ماه 90 , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک دی ماه 90 , داستانک زیبا , دی 90 , دی ماه 90 , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سه داستان کوتاه جالب و خواندنی , مجموعه داستان های بسیار زیبا , وبلاگ داستان , داستان های جالب , داستان های پند آموز , might ,

xyTune


eMech


۲ داستان جدید و جالب
یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 04:28 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان جالب “مادر شوهر و مادر زن”

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی

شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟

دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :

آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .

شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
آره خواهر طفلکم بدبخت شد !

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,

برچسب‌ها: kotah , dastane pand amooz , آخرین داستان های 90 , بهترین داستان های دی ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , جدیدترین داستان های 90 , جدیدترین داستان های دی ماه 90 , داستان آموزنده جدید , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان خواندنی ویولونیست , داستان دی ماه 90 , داستان شب قدر , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده دی ماه 90 , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های دی ماه 90 , داستان های زیبای خواندنی , داستان های کوتاه جدید , داستان های کوتاه دی ماه 90 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جدید دی ماه , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه دی ماه 90 , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک آموزنده , داستانک آموزنده دی ماه 90 , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک دی ماه 90 , داستانک زیبا , دی 90 , دی ماه 90 , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سه داستان کوتاه جالب و خواندنی , مجموعه داستان های بسیار زیبا , وبلاگ داستان , داستان های پند آموز , might ,

xyTune


eMech


داستان آموزنده جدید
شنبه 12 آذر 1390 ساعت 01:58 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان آموزنده “زندگی درخت”

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود ،پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول:درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده .

پسر دوم:درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن .

پسر سوم:درختی پر از شکوفه های زیبا،باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیدم .

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,


xyTune


eMech


پنج داستان کوتاه و جالب
چهارشنبه 2 آذر 1390 ساعت 01:36 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان کوتاه “طعم هدیه”

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت:
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,


xyTune


eMech


۲ داستان جالب و خواندنی
چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 08:35 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان کوتاه (خلبان)

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند،

در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در

دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,

برچسب‌ها: ندنی , behtarin dastane ha , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane pand amooz , آبان 90 , آبان ماه 90 , آخرین داستان های 90 , بهترین داستان های آبان ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , جدیدترین داستان های 90 , جدیدترین داستان های آبان ماه 90 , داستان آبان ماه 90 , داستان بسیار زیبا , داستان جالب , داستان جدید , داستان شب قدر , داستان های آبان ماه 90 , داستان های آموزنده آبان ماه 90 , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های زیبای خواندنی , داستان های کوتاه آبان ماه 90 , داستان های کوتاه جدید , داستان کوتاه آبان ماه 90 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جدید آبان ماه , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک آبان ماه 90 , داستانک آموزنده , داستانک آموزنده آبان ماه 90 , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک زیبا , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سه داستان کوتاه جالب و خواندنی , مجموعه داستان های بسیار زیبا , وبلاگ داستان , داستان های جالب , داستان های پند آموز , might , might.mihanblog.com ,

xyTune


eMech


۶ داستان جالب و خواندنی
جمعه 29 مهر 1390 ساعت 04:17 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان (خرید کمربند)

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .

وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست … .

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,

برچسب‌ها: لاگ داستان , 6 داستان جالب و خواندنی , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane pand amooz , آبان 90 , آبان ماه 90 , آخرین داستان های 90 , بهترین داستان های آبان ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , جدیدترین داستان های 90 , جدیدترین داستان های آبان ماه 90 , داستان آبان ماه 90 , داستان بسیار زیبا , داستان شب قدر , داستان های آبان ماه 90 , داستان های آموزنده آبان ماه 90 , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های زیبای خواندنی , داستان های کوتاه آبان ماه 90 , داستان های کوتاه جدید , داستان کوتاه آبان ماه 90 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جدید آبان ماه , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک آبان ماه 90 , داستانک آموزنده , داستانک آموزنده آبان ماه 90 , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک زیبا , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سه داستان کوتاه جالب و خواندنی , مجموعه داستان های بسیار زیبا , وبلاگ داستان , داستان های پند آموز , might ,

xyTune


eMech


4 داستان کوتاه جدید
سه شنبه 12 مهر 1390 ساعت 01:44 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

داستان کوتاه (مادر شوهر)

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,

برچسب‌ها: ستان , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane pand amooz , آخرین داستان های 90 , بهترین داستان های مهر ماه , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , جدیدترین داستان های 90 , جدیدترین داستان های مهر ماه 90 , داستان بسیار زیبا , داستان شب قدر , داستان مهر ماه 90 , داستان های آموزنده جدید , داستان های آموزنده مهر ماه 90 , داستان های آموزنده و جالب , داستان های بسیار زیبا , داستان های زیبای خواندنی , داستان های مهر ماه 90 , داستان های کوتاه جدید , داستان های کوتاه مهر ماه 90 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جدید مهر ماه , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه مهر ماه 90 , داستان کوتاه و آموزنده جدید , داستانک آموزنده , داستانک آموزنده مهر ماه 90 , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک زیبا , داستانک مهر ماه 90 , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سه داستان کوتاه جالب و خواندنی , مجموعه داستان های بسیار زیبا , مهر 90 , مهر ماه 90 , وبلاگ داستان , داستان های پند آموز , might ,

xyTune


eMech


داستان "زنها واقعا چه چیزی میخواهند ؟"
دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 07:25 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Mr.pouria ..... | ( نظرات )

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان کوتاه ,


xyTune


eMech




 
موضوعات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات